داستان های کوتاه

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

داستان های کوتاه

پست من طرف sunset في السبت يناير 24, 2009 11:43 am

الو ... الو... سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون:..
مثل اینکه صدای یه فرشتس :بله با کی کار داری کوچولو؟
-خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
*بگو من میشنوم .
کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...
*هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت :یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :
اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ندا آمد: بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
+چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
- آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک گفت:
آدم ،محبوب ترین مخلوق من..
چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...
کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...
کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....


اين مطلب آخرين بار توسط sunset در السبت يناير 24, 2009 11:50 am ، و در مجموع 2 بار ويرايش شده است.

sunset
تازه کار
تازه کار

انثى
تعداد پستها : 198
Age : 21
شغل : دانش آموز
Registration date : 2009-01-17

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان های کوتاه

پست من طرف sunset في السبت يناير 24, 2009 11:46 am

گنجشك به خدا گفت: لانه ي كوچكي داشتم، آرامگاه خستگيم،پناه بي كسيم،طوفان تو آن را از من گرفت،كجاي دنياي تو را گرفته بود؟؟
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود،باد را گفتم لانه ات را واژگون كند،آنگاه تو ازكمين مار پر گشودي

sunset
تازه کار
تازه کار

انثى
تعداد پستها : 198
Age : 21
شغل : دانش آموز
Registration date : 2009-01-17

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان های کوتاه

پست من طرف sunset في السبت يناير 24, 2009 11:49 am

مردي با خود زمزمه كرد ، " خدايا با من حرف بزن. "
يك سار شروع به خواندن كرد .
اما مرد نشنيد .
فرياد بر آورد ، " خدايا با من حرف بزن " آذرخش در آسمان غريد . اما مرد گوش نكرد .
مرد به اطراف خود نگاه كرد و گفت ، " خدايا بگذار تو را ببينم ." ستاره اي درخشيد .اما مرد نديد .
مرد فرياد كشيد ، " يك معجزه به من نشان بده " . نوزادي متولد شد . اما مرد توجهي نكرد .
پس مرد در نهايت يأس فرياد زد : " خدايا لمس كن و بگذار بدانم كه اينجا حضور داري ." در همين زمان خداوند پايين آمد و مرد را لمس كرد .
اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد .

sunset
تازه کار
تازه کار

انثى
تعداد پستها : 198
Age : 21
شغل : دانش آموز
Registration date : 2009-01-17

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان های کوتاه

پست من طرف sunset في الأحد يناير 25, 2009 5:40 am

تو بيمارستان، جايي كه يكي از افراد فاميل كه به طرز مرگباري مريض بود، بستري شده بود، همه قوم و خويشها تو اتاق انتظار جمع شده بودن.
بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته، ناراحت و جدي.
دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت:متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم ،تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه .اين عمل ، كاملا در مرحله آزمايش، ريسكي و خطرناكه ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين .
اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن، بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :
خب، قيمت يه مغز چنده؟
دكتر بلافاصله جواب داد:5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن
موقعيت نا جوري بود،آقایون داخل اتاق سعي مي كردن نخندن و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه، بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدن !
بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه :چرا مغز آقايون گرونتره ؟
دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه : اين قيمت استاندارد عمله ! بايد يادآوري كنم كه مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه و طبيعتا ارزون تر!

sunset
تازه کار
تازه کار

انثى
تعداد پستها : 198
Age : 21
شغل : دانش آموز
Registration date : 2009-01-17

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان های کوتاه

پست من طرف Admin في الأحد يناير 25, 2009 6:04 am

خیلی عالی بودن بخصوص این اخری دمت گرم بهار جان

Admin
Admin

ذكر
تعداد پستها : 697
Age : 32
آدرس پستي : mehryaar@inbox.com
شغل : ميكروبيولوژيست
وضعیت : مدير مسئول ( رياست سايت )
متن يا شعر مورد علاقه : ماتریکس یعنی زادگاه عشق و دوستی
Registration date : 2008-11-16

خواندن مشخصات فردي http://matrixdl.4rumer.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان های کوتاه

پست من طرف sunset في الأحد يناير 25, 2009 6:51 am

چشات عالی میبینه

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:
گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم
ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر ..................... به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !!

sunset
تازه کار
تازه کار

انثى
تعداد پستها : 198
Age : 21
شغل : دانش آموز
Registration date : 2009-01-17

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان های کوتاه

پست من طرف محتوى إعلاني اليوم في 7:16 pm


محتوى إعلاني


بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد